برگرد
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

گل سا؟ کجایی؟

نگرانم. این سکوتت مثل این است یک کهکشان میان من و تو فاصله افتاده باشد. هیچ میدانی که خبر ندارم این روزها دغدغه هایت چیست؟ هیچ میدانی خبر ندارم خانه ات جاست؟ زیر سقف کدام آسمان و میان مردم کدام شهر نفس می کشی؟ میدانی خبر ندارم این روزها دلتنگ کیستی و عاشق کی؟ من خیلی از تو دورم. میدانی؟

برگرد.


آفتاب مهتاب
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤  کلمات کلیدی:

دیروقت است. خسته ایم. سوپرمارکت خلوت است. آهنگ شادی پخش می شود. چرخ خریدمان را گوشه ای رها کرده ایم و لابه لای قفسه ها می گردیم. گاهی هم را گم می کنیم. گاهی فاصله می گیریم. خیلی زیاد. گاهی همدیگر را لای قفسه ها پیدا می کنیم. با آهنگ می رقصیم. همانجا لای قفسه ها با هم می رقصیم. پشت به پشت هم می ایستیم و آرنج هایمان را از پشت به هم گره می زنیم. من به پشتش تکیه می دهم و او خم می شود. پاهایم از زمین بلند می شوند و توی هوا تقلا می کنم و می خندم... همانجا در همان لحظه در همان حال زمان کند می شود. من انگار ضربان قلبش را روی پشتم حس می کنم. من انگار سلولهای پوست بازوانش را روی بازوهای منقبضم حس می کنم. انگار شور جاری در خنده اش می ریزد روی وجودم. انگار خیلی دوستش دارم...


زاه برگشت
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳۱  کلمات کلیدی:

شک نکن که خواستن توانستن است, من تجربه اش کردم. ولی همیشه یک راه برگشت برای خودت باقی بگذار. دنیا پر از چیزهای خواستنی است. و خواستن توانستن است.

پ.ن. به زودی برمیگردم. درست و حسابی.


بدها؟ حاضر! ... بدها؟ غایب!
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢  کلمات کلیدی:

زمانی که شکست می خوری بدها ناگهان خوب می شوند. برایت دوست میشوند. انگار که از سهیم بودن در شکست تو لذت می برند. ولی پیروز که می شوی بدها ناپدید میشوند. گمانم گوشه ای پنهانی, نقشه ای برایت می کشند.


آقا؟ ارتقا چند؟؟
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠  کلمات کلیدی:

بچه که بودم بچه های پایگاه نیروی دریایی انزلی با درجه ی پدرانشان به هم فخر می فروختند. می دانم که هنوز هم بچه های ارتشی ها درجه های روی شانه های پدرانشان را موقع دعوا و پزدادن با هم مقایسه می کنند. من هم همین کار را میکردم آنروزها. گمان کنم برای کودکان شش هفت ساله مراتب نیروی دریایی مساله ی پیچیده ای بود که ناخودآگاه از بر میشدندش. حالا اصلا یادم نیست که پدر چه کسی سرگرد بود و پدر چه کسی گروهبان و یا اصلا جنگ من بین فرزندان کدام ناخداها و دریاسالارها به راه میشد. حتی هیچ یادم نمانده که فرق دریادار و دریاسالار چیست اصلا. مهم هم نیست دیگر. فخر فروشی و جنگی هم در میان نیست.

اما یک چیز را خیلی خوب یادم هست. آنروز را که یک کلمه ی سخت و سنگین یاد گرفتم. "ارتقا"

موقع برگشتن از آمادگی در سرویس, یکی از دخترها گفت که پدرش  دیروز ارتقا گرفته و دو سه نفر دیگر هم گفتند که دیروز پدرانشان ارتقا گرفته اند. (فکر کنم مراسمی چیزی بوده آنروز) من اصلا به روی خودم نیاوردم که نمی دانم ارتقا یعنی چه و گفتم اتفاقا بابای منم هر روز ارتقا میگیره میاره خونه. وقتی رفتم خانه از مامان معنی کلمه ارتقا را پرسیدم و کلی خجالت کشیدم از چیزی که توی سرویس گفتم. فردا صبح در سرویس رو به پنجره نشستم و سعی کردم اصلا آن دختر را نگاه کنم تا اینکه خودش سر بحث را باز کرد و گفت که مادرش گفته ارتقا فروختنی نیست که یک نفر هر روز بگیرد بیاورد خانه. من که حسابی خجالت کشیده بودم گفتم اولا که ارتقا فروختنیه. بعدشم تازه مامان من چشماش سبزه. موهاشم طلائیه. پیرهنای خوشگل و کوتاهم می پوشه تو خونه. لیسانسم داره با مامانای شماها هم عصرا نمیشینه جلوی در تا شب حرف بزنه چون تو خونه کتاب می خونه. (حالا که یاد این حرفها می افتم درحالیکه درک میکنم چقدر بهم فشار روحی وارد شده فکر می کنم براستی چقدر لوس بوده ام)

چهره ی دخترک را واضح و روشن به خاطر دارم که در حالیکه از گوشه ی چشمش نگاهم می کرد درگوشی به دوستش یک چیزی گفت و نشست سر جایش و دیگر حرفی نزد. نامش ندا بود. این را هم خوب یادم هست. در نوزادی روی دستش هم آب جوش ریخته بود و تا شانه اش سوخته بود. چند سال پیش در پایگاه نیروی دریایی دوباره دیدمش. پوستش را جراحی کرده بود و بتازگی به عقد یک روحانی جوان درآمده بود. مادرش چادری شده بود. در خانه زهرا صدایش می کردند. پدرش همچنان ارتقا می گرفت. من مطمئن شدم که ارتقا فروختنی است.

پ.ن.1. مامان خوبم که هنوز چشمهایت سبز است و پیراهن های خوشگل می پوشی و کتاب می خوانی, میدانم که همیشه بزرگترین ارتقاهای بابا را تو بهش داده ای. گاهی هر روز حتی. دلم تنگ شده برای اینکه بچه شوم و تو دوباره در آشپزخانه ی انزلی این را زمزمه کنی و من گوش کنم و حفظ شومش: به من نخند یک روز دلت دل به کسی می بنده - اونروز می بینی عاشقی گریه داره نه خنده.


خدا حافظت
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳  کلمات کلیدی:

گلساگذر, همین صفحه ی خاکستریی که میان روزمره هایت ورق خورده است گاهی. همین گلساگذری که گلسا را با آن شناخته ای. همین که نشانت داده است که گلسا عاشق نورهای درهم شکسته ی لای مژه هایش است و بوی سیاره اش را دوست دارد. گلساگذر همین جایی است که توش آدم های زندگی گلسا را شناخته ای. دیده ای که آمده اند و مانده اند و رفته اند. گلسا ته نگاه هایشان را عمیق و طولانی نگاه می کند و دوستشان دارد بی تمنا. گلساگذر نشانت داده است که زندگی گلسا مثل زندگی تو گاهی تاریک می شود گاهی روشن. گاهی سرشار از لبخند و گاهی مملو از اشک. گلساگذر نشانت داده است که گلسا هم مثل تو مغرور می شود و سکوت می کند. می ترسد و دروغ می گوید گاهی و وقتی احساس ضعف می کند به گوشه ی دنجی پناه می برد. گلساگذر همین جایی است که نشانت داده عاشقی هایمان شبیه هم است و هرسوی این دنیا که باشیم ما همه مثل همیم و عمرمان روی پستی بلندی های دنیایمان سر می خورد و پیش می رود.

 گلساگذر اما برای من تنها یک صفحه ی خاکستری نبوده است که گاهی میان روزمرگی هایم باز شود. گلساگذر همان جایی است که دلم برایش بارها پر کشیده است. به آن پناه آورده ام و از اینکه دنیای مرا به تو متصل می کرده است احساس امنیت کرده ام. و تو خواننده ی همیشگی وبلاگم, حتی همین تویی که همیشه اینجا را خوانده ای و هرگز نظری برای نوشتن نداشته ای, حتی خود تو هم نمی دانی که من چقدر با همین آمدن ها و رفتن هایت و سرک کشیدن هایت روی این صفحه ی خاکستری احساس دلگرمی کرده ام و مطمئن شده ام که هنوز کسی در دنیایم حضور دارد و من برایش مهم هستم.

حالا بعد از دو سال قصد حذف کردن وبلاگم از پرشین بلاگ را دارم. گلساگذر خاکستری تا چند روز دیگر بسته خواهد شد. اگر جای دیگری از این شبکه ی جهانگستر, خانه ی جدیدی برای دلم ساختم بدون شک نشانیش را به تو خواننده ی همیشگیم خواهم داد. اگر هم رفتم و دیگر پیدایم نشد, خانه ام اینجاست: تهران


من ، تو ، او ... هیچ گاه در کنار هم نبوده ایم .
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی ...
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ؟!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم ...
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید و موضوع این بود : علم بهتر است یا ثروت ؟!

من نوشته بودم علم بهتر است ، مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ...

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت ...

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید ...
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم ...
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد ...
او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت ...

روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم ...
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی ...
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !!!

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی ، کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه : برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود ، جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ، هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم : من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی : تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود...؟!!



نویسنده : زهرا گماری


بسته ای دوست داشتنی
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦  کلمات کلیدی:

کسی زنگ در خانه را می زند. لیز در را باز می کند. من در آشپزخانه برش های نان را می گذارم توی تستر و دکمه اش را فشار می دهم. از لای در, خانم "دی.اچ.ال" را می بینم که بسته ای را تحویل لیز می دهد. لیز در حالیکه دفتر خانم "دی.اچ.ال" را امضا می کند شروع به صحبت می کند. صحبتشان طولانی می شود. نان های تست شده از توی تستر می پرند بیرون. لیز خداحافظی می کند و در را می بندد. با بسته ای وارد آشپزخانه می شود و چشمهایش برق می زند و می گوید: بسته برات رسیده. بعد یک قیچی از توی کشو در می آورد و می گذارد کف دستم و می گوید: تنهات میذارم.

من درحالیکه دل توی دلم نیست روی بسته را می خوانم. از طرف یک کمپانی ناشناس است. بسته را میگذارم روی کابینت و تندتند بازش می کنم. یک سری کیف بادکنکی را از توی جعبه می ریزم بیرون. آن ته جعبه ی کوچکی لای تور وسوسه ام می کند. آرام دستهایم را می برم زیر جعبه و بیرون می آورمش. حیرت می کنم از آنچه روی جعبه می بینم. اشک های شوقم جاری می شوند. قطره قطره و بی درنگ... توی ذهنم در آغوش می گیرمت و لبخند گوشه ی لبهایت را می بوسم.

پ.ن. از صبح که بیدار شده ام تا حالا که ساعت یک بعد از ظهر است ده ها پیام تبریک دریافت کرده ام. پیامها همینطور که وبلاگ می نویسم تند تند جعبه ی دریافت جیملم را پر می کنند. از اینکه در روز تولدم تنهایم نگذاشته اید ممنونم.

 


مردن و تاریح شدن
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤  کلمات کلیدی:

همین طور که پله ها را پایین میروم و پاهایم رفته رفته در تاریکی فرو می روند, هزار سال به عقب کشیده می شوم. پله ها که تمام می شوند من روی قلمرو وایکینگ ها می ایستم. خاک نمدار و بوی تلخ اطرافم مرا تبدیل به یک دختر وایکینگ می کند که یک روزی از اسکاندیناوی کوچ کرده ام به شمال بریتانیا. که پیراهن بلند پشمی زبر و رنگ و رو رفته ای پوشیده ام و نیمی از موهای کثیف و فردارم را زیر یک کلاه لبه دار چرک و کهنه, آشفته و بی قید, پنهان کرده ام. عاشق یک سلحشور نروژی هستم که پدرش برادرم را به ضرب شمشیر, کشته است. من روزها نخ می ریسم و شب ها روی انبوهی کاه می خوابم. آه چقدر خانه مان بد بوست. چقدر سرد و نمناک است. چقدر واکینگ بودن ترسناک است. من در یکی از آخرین سالهای هزاره ی اول پس از میلاد مسیح می میرم. استخوان هایم را هزار سال بعد از زیر خروارها گل سرد و نمناک پیدا می کنند. استخوانهایم هنوز بوی وایکینگ بودن می دهند. یک سری بریتانیایی استخوانهایم را از روی یک جعبه ی شیشه ای تماشا می کنند. یک سری بریتانیایی که قرار است یک روزی مثل من جزوی از تاریخ شوند. استخوانهایشان هزار سال بعد پیدا شود. بعد یک سری بریتانیایی دیگر بیایند و تماشایشان کنند. این میان زندگیست که مدام جاریست. بدون من. بدون آنها و بدون هزاران هزار انسان پس از آنها. همانطور که پیش از ما جاری بوده است. فقط ای کاش می شد فهمید که حقیقت چیست براستی.

پ.ن. هنوز موهایم بعد از 2 بار شستن بوی موهای یک دختر وایکینگی را می دهد. آخر دیروز از اینجا آمده ام.


معلم غایب
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱  کلمات کلیدی:

با رفتنت به من یاد دادی که هروقت خواستم غصه ی کسی یا چیزی را بخورم به خودم بگویم زندگی فرصتی است برای غنیمت شماردن و بس. از این پس سعی خواهم کرد مجالی برای غصه خوردن باقی نگذارم. از این بابت هزار بار از تو سپاسگذارم.


غوغای ستارگان
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠  کلمات کلیدی:

گفتی یک روزی وقتی فهمیدی که از دانشگاه پلیس پذیرش گرفته ای در پوست خود نمی گنجیدی. خودت را با موهای کوتاه و بدون آرایش در لباس نظامی تصور می کردی و به خودت افتخار می کردی. گفتی شب وقتی با روزنامه ی قبولیت وارد خانه شدی هیچ کس در خانه نبود تا شادیت را با او قسمت کنی. تنها بودی و رادیو را روشن کردی و این را شنیدی. روی مبل دارز کشیدی و حس می کردی که خوشبخت ترین دختر پلیس ایران هستی.

بعد از آن من به دنیا آمدم. بزرگ شدم و شدم تمام دنیای تو. تمام دلیل خوشبختیت پس از پاکسازی شدن دختران پلیس, بعد از انقلاب. اول و آخر تمام آرزوها و شوق ها و شورها و دلواپسیهایت تنها من بودم در تمام این سالها. چه آن روزها که برای بار سوم و چهارم با سرطان و شیمی درمانی, دست و پنجه نرم می کردی. چه آنروزها که مغزت را جراحی کردی و چه آنروزها که قلب رئوفت روزهای تنهاییت را سرشار از درد می کرد. تنها و تنها مبارزه می کردی که بیشتر بمانی تا مرا بیشتر ببینی.

روزهای آخر که داشتم چمدانهایم را می بستم و تو با عشق, وسایل مورد نیازم را برایم می خریدی گفتی بعد از رفتن من دیگر هیچ دلیلی برای مبارزه با زندگی باقی نمی ماند و من به تو قول دادم که به زودی بر خواهم گشت و دوباره مرا خواهی دید. گفتی اگر من برگشتم خانه و تو نبودی بیایم بر سر مزارت این را بنوازم. من خندیدم و گفتم دفعه ی بعد که بیام تو مثل همیشه همینجایی و هر وقت که بخواهی من برایت می نوازم.

دیروز تو بالاخره دست از مبارزه کشیدی. آرام و بی سر و صدا. همانطور که خودت گفته بودی که بعد از رفتن من دیگر مبارزه نخواهی کرد. و من تمام دیشب را به این فکر می کردم که تو:

امشب در سر شوری داری. امشب در دل نوری داری. باز امشب در اوج آسمانی. رازی باشد با ستارگانت. امشب یک سر شوق و شوری. از این عالم گویی دوری...

من سازم را با خودم خواهم آورد. و همانطور که خواسته بودی برایت خواهم نواختش...

فقط نمی دانم در بهشت زهرا اجازه نواختن "غوغای ستارگان" را می دهند؟


زندگی مشترک
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩  کلمات کلیدی:

حقیقت زندگی مشترک بسیار پیچیده تر از آنی است که آرزویش را داری. کافی است باور کنی که هیچ کس وظیفه ی خوشبخت کردن تو را ندارد جز خودت. کافی است باور کنی که هیچ کس تنها با هدف خوشبخت کردن تو در کنارت نمی ماند. کافی است باور کنی که "او" تمام دنیا نیست و "تو" بسیار گسترده تر از آنی که در یک نفر خلاصه شوی.


آفیسر
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

آفیسر. ازت ممنونم.

من رفتنی شدم...


فوتبال - جریان - احساس مرده
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱  کلمات کلیدی:

با اینکه علاقه ای به فوتبال ندارم, بعد از هر بازی نتیجه را چک می کردم چون می خواستم بدانم چشم های تو چه چیزی را نگاه می کرده و قلبت چه وقت هایی تندتند می زده.

-------

گاهی آنقدر ناچار می شوی که حس می کنی زندگی متوقف شده. انگار تا وقتی میتوانی جاری باشی که هنوز چاره ای باقی مانده است.

-------

آن گلسا یک جایی در هجده سالگی تمام شد. باقی اش تنها گذران عمر بود و بس. دلم دوباره یک زیر زمین می خواهد و یک پشتی و نان و خرما و جوانه ی شبدر و مامان و سه تار و کتاب و کتاب و کتاب... آه من چقدر خوشبخت بوده ام.


صدور حکم قتل عام
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠  کلمات کلیدی:

گفت اهل کجایی؟

جواب دادم.

گفت مدتی پیش با دوستانش به این نتیجه رسیده که وقت آن است که بمب ها را روی سر ما رها کنند دیگر.

همهمه شد. من دیگر چیزی نشنیدم. لبهایشان را می دیدم که با خشم باهم جر و بحث می کنند. ولی صداهایشان را نمی شنیدم...

ساعت ها گذشت. موقع خداحافظی شد.

گفت اگر همه ی مردمتان مثل تو باشند من حرفم را پس می گیرم. باید بیشتر صبر کرد.

همهمه شد. دست کسی را روی شانه ام حس می کردم. لبهایشان را میدیدم که اینبار با لبخند بحث می کنند. ولی صداهایشان را نمی شنیدم...

--------

پ.ن. کی نوبت من می رسد؟ آخر وقتش است دیگر.


عادت
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸  کلمات کلیدی:

براستی انسان به همه چیز در زندگیش عادت می کند. حالا که بعد از پنج ماه می بینم که چطور به ندرت دلم برای پدر و مادرم تنگ می شود, با خودم فکر می کنم علت این که جهان سوم همیشه جهان سوم باقی میماند و کشورهای توسعه یافته همیشه توسعه یافته, این است که مردم این کشورها به آنچه هستند عادت کرده اند.


که چی؟
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦  کلمات کلیدی:

خورشید روی گنبد آسمان می خرامد و پایین می آید. سایه ها بلند می شوند آرام آرام و شهر, سرشار از سکوت. گرمای ماه ژوئیه در بازدم نسیم کمرنگ می شود. من دراز کشیده ام روی یک نیمکت چوبی کنار اسکله. سرم را به پهلو خم کرده ام و دریا را نگاه می کنم. نور زردی روی دریا تاب می خورد. کشتی ها آرام و بی صدا روی آب شناورند. از روی عرشه ی یکی از کشتی ها صدای نواختن بگپایپز می آید. مرا یاد این می اندازد که اینجا درست همان جایی است که یک روزی کشتی تایتانیک برای اولین و آخرین بار از خشکی جدا شده است و حالا ساکنین این شهر هر یکشنبه زیر بنای یادبود مسافرانش گلهای سفید می گذارند. مرا یاد سفر می اندازد. یاد این سوال که "می شتابم به کجا؟" یاد یک روز بارانی که بلیط هواپیمای مشهد به تهران گرفتم و برگشتم خانه. یاد یک روز بهاری که سوار بر لنج بندعباس-قشم, روی چوبهای عرشه می دویدم و دقیقا به این فکر می کردم که دارم روی خلیج فارس می دوم. یاد آنروز که بلیط اتوبوس تهران به قزوین را گرفتم و رفتم و از دانشگاه قزوین انصراف دادم. ناقوس برج قدیمی شش ضربه می نوازد. دنگ, دنگ, دنگ... من یاد آن لحظه ای می افتم وقتی از گیت فرودگاه رد شدم برگشتم و یکبار دیگر بابا را نگاه کردم و او لبخند نزد. و یاد اینکه یک روزی همینجا صدها نفر, از عزیزانشان خداحافظی کردند و سوار تایتانیک شدند و از اینجا رفتند و دیگر نه هرگز ساتهمتون را دیدند و نه هرگز مجسمه ی آزادی آمریکا را. به اینکه چند نفرشان هنگام یخ زدن در آب اقیانوس احساس من را داشته اند و به این فکر کرده اند که "که چی؟"؟


خوشبختی همه جا هست
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩  کلمات کلیدی:

دیشب وقتی با لیز و استیو و پسرها سر میز دور هم نشسته بودیم. روی باغ پشت بام یک پاب قدیمی در جنوب ساتهمتون. وقتی لیز بهم گفت که بعد از تمام شدن قرارداد اجاره ام, که دهم شهریور ماه است, میتوانم تا هر زمان که می خواهم بدون پرداخت یک پنی در خانه ی زیبا و دوست داشتنی شان زندگی کنم. وقتی بهم گفت که اگر در انگلستان ماندگار شدم و دلم خواست که فقط شهرم را عوض کنم باز هم درب خانه شان همیشه به رویم باز است و می توانم همیشه روی کمکشان حساب کنم. وقتی حرف از رفتن من شد و اشک های لیز روی صورتش جاری شد و پسرها غمناک نگاهم کردند و استیو لبخند روی لبهایش سرد شد. وقتی همه ی این اتفاق ها افتاد و من فکر کردم به اینکه دانشگاه ساتهمتون یکی از برترین دانشگاههای انگلستان است و هنوز برای نوامبر امسال دانشجو می پذیرد و دوره ی فوق لیسانس در آن تنها یک سال طول می کشد. و وقتی به این فکر کردم که ساتهمتون چقدر زیبا و کم نظیر است. ناگهان ته قلبم نگران شدم. نگران اینکه بعد از ترک اینجا, آنچه آنسوی اقیانوس ها انتظارم را می کشد چقدر ارزش گذاشتن و گذشتن دارد؟ آیا روزی پشیمانم نخواهد کرد؟

و درست وقتی در حال برگشتن از پاب در تاریکی شب روی چمن ها قدم می زدیم و استیو پرسید بزرگترین آرزویت در زندگی چیست؟ من تمام نگرانی هایم را فراموش کردم و گفتم: "زندگی را همانطور که هست زندگی کنم و پیش بینی اش نکنم. اینطوری می شود که چیزی به نام آرزو در دور دست باقی نمی ماند و همه چیز, هدف است".

-----

لیز یک کتاب درباره ایران خریده است و هروقت که بی کار می شوند دور هم جمع می شوند و یکیشان کتاب را بلند بلند برای بقیه می خواند و با هم تحلیلش می کنند. جالبترین قسمت های کتاب برای لیز و استیو شامل: خوردن پنیر تبریز به عنوان صبحانه سر سفره روی زمین - ارزان بودن بنزین - تحریک مردها در اثر دیدن پاشنه ی پای زنان - میدان نقش جهان اصفهان - خوردن غذا با قاشق و چنگال بجای کارد و چنگال - موزه ی فرش تهران - گشت ارشاد - صیغه - آرایش غلیظ در هر شرایطی - عشایر فارس - کمبود پارکینگ عمومی - گویش های مختلف با وجود لهجه های مختلف - سربازی - موزیک مجاز و غیر مجاز.

هیجان انگیزترین قسمت ها برای پسرها شامل: بی معنی بودن خیابان یکطرفه - چند برابر بودن تعداد دخترها نسبت به پسرها - توالت ایرانی - مسابقه ماشین سواری در اتوبان ها - ممنوع بودن ورود آقایان به آشپزخانه در مهمانی ها - شستن ظروف و آشپزی به عنوان وظیفه ی زنان - مصرف شیشه برابر با مصرف سیگار -  ارزان بودن بلیط سینما - ممنوع بودن پوشیدن شلوارک در فصل تابستان برای آقایان - چانه زدن - بی مصرف بودن کارتهای اعتباری بین المللی مثل ویزاکارت. خواستگاری خانوادگی.

----

از نترسیدن می ترسم.

----

امروز با کامیلا, دوست ایتالیایی ام, خداحافظی کردم. فردا برمیگردد به کشورش. موقع خداحافظی پرسید: "دفعه ی بعد توی ایتالیا می بینمت یا ایران یا کانادا؟" گفتم: "مهم نیست کجا".


آرامش پس از طوفان
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥  کلمات کلیدی:

به سمت حومه ی شهر در حال حرکتیم. جیمز* و الکس جلوی ماشین نشسته اند و موسیقی کلاسیک گوش می دهند و جیمز از روی ست-نو** گوشی موبایلش مسیر را بلند بلند برای الکس توضیح می دهد. هر از گاهی یک چیزهای مبهمی می گویند و قاه قاه می خندند. الکس مدام از توی آینه نگاهم می کند و به خاطر خندیدن هایشان می گوید: "متاسفم"*** و من لبخندش می زنم.

کمی که پیش می رویم ماشین وارد تونلی از برگ می شود. تونلی درست به انداره ی یک ماشین. من با چشمهایم از آنچه پیرامونم اتفاق می افتد تند و تند عکس می گیرم و یک جایی در حافظه ام ذخیره می کنم. بعد از دقایقی از تونل برگ بیرون می آییم. دشت سبز پهناوری جاده ی خالی را در آغوش گرفته است. کره اسب های رنگارنگ گوشه و کنار دشت پرسه می زنند. انتهای دشت قلعه ی کوچکی کز کرده است. کنار قلعه, از ماشین پیاده می شویم. دور تا دور ساختمان, میز و نیمکت های چوبی آماده ی پذیرایی از ما هستند. کره اسب ها اینجا هم دور میز و نیمکت ها پرسه می زنند.

ماشین ها یکی یکی از راه می رسند و کنار ماشین ما پارک می کنند. دور هم جمع می شویم. دختر و پسرها و زن و مردهای انگلیسی دور من جمع می شوند و آنهایی که مرا می شناسند به آنهایی که نمی شناسند معرفیم می کنند. رفته رفته به "پرنسس فارسی" معروف می شوم. می رویم درون قلعه. رستوران بی نظیری آنجا در انتظارمان است. نوشیدنی سفارش می دهیم و هر کس لیوان نوشیدنی اش را در دست می گیرد و می آییم بیرون از ساختمان دور نیمکت های چوبی جمع می شویم و گپ می زنیم. خورشید پایین می رود. می رویم داخل ساختمان و سر یک میز بزرگ دور هم می نشینیم و شام می خوریم و حرف می زنیم و بلند بلند می خندیم. بعد از شام کیک تولد هاوارد را برایش می گذارند سر میز و شمع هایش را فوت می کند و شعر "تولدت مبارک" را برایش می خوانیم و کارت تبریک هایمان را تقدیمش می کنیم.

شب حسابی دشت را فرا گرفته است. ما به سمت خانه در حرکتیم. آسمان مملو از ستاره های دنباله دار شده است. آنچه تا به حال هرگز ندیده ام. ستاره های دنباله دار مثل آتش بازی در آسمان می رقصند. جیمز توضیح می دهد که در جولای و آگوست آسمان اغلب همینطور خواهد بود. من شیشه ی ماشین را پایین می کشم. باد خنک و خوشبو حمله می کند روی صورتم. فکر می کنم به اینکه شاید هرگز چنین لحظاتی را دوباره تجربه نکنم. لحظاتی که عضو یک خانواده ی انگلیسی باشم. با برادرهای انگلیسی ام در دشت های سبز پهناور موسیقی کلاسیک گوش کنم و آسمان نور بارانم کند.

من آرامش "پس" از طوفان را عاشقانه دوست دارم.

----

*جیمز برادر الکس است که به تازگی برای تعطیلات تابستانی دانشگاه از لندن به خانه آمده است.

**ست-نو همان جی.پی.اس آمریکایی ها است در زبان بریتانیایی

***انگلیسی ها از کودکی با کلمه ی "متاسفم" بزرگ می شوند و در طول شبانه روز از این کلمه به کرات استفاده می کنند. گاهی بیشتر از نفس کشیدن حتی...


خانه ی ما در سپتامبر 2010
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳  کلمات کلیدی:

بیست و یکم تیرماه پارسال بود که این را اینجا نوشتم:   "تا سپتامبر 2010 عجب راه طولانی و ناهمواری پیش رو دارم من. کمی می ترسم. کتاب دلاور زند اینجا باز است. من دلم یکی مثل "سلیم خان" را می خواهد که قوی و دانا و معتمد باشد. که تنهایم نگذارد در این نبرد 14 ماهه. "

سپتامبر ٢٠١٠ بسیار نزدیک است و حالا که برمیگردم و به عقب نگاه می کنم می بینم حقیقتا راه ناهمواری را پشت سر گذاشته ام. آن روز که رو به کمد اتاقم ایستاده بودم لباسهایم را مرتب می کردم را هرگز فراموش نخواهم کرد. همانروز که هرچه رشته بودم پنبه شده بود و حس می کردم توان ادامه دادن ندارم و ناگهان مامان به اتاقم آمد و گفت چایی می خوری؟ و من در کمدم را بستم و تکیه دادم به آن و زدم زیر گریه و نشستم روی زمین و گفتم: "دیگه نمی تونم دوباره از اول شروع کنم" و مامان ساکت و غمناک نگاهم می کرد.

من هرطور بود دوباره از اول شروع کردم. بارها و بارها ساختن یک بنای ویران را از شالوده شروع کردم در این یکسال. ده ها بار زمین خوردم و دوباره ایستادم. و حالا تیرهای بام این بنا را می چینم و قرار است من و تو, تنهای تنها, در سپتامبر 2010, با هم بودنمان را زیر سقف این بنا چشن بگیریم. آنروز بالاخره من اینجا خوام نوشت که معمار این بنا تو بودی...


← صفحه بعد